جوابیه شعر فریدون مشیری
بی تو من هیچ شبی ،دیگر از آن کوچه نرفتم .
نه یه مهتاب شبی، هیچ شبی بی تو نرفتم .
عشق دیدار تو عشقی ابدی بود، نه هوس بود و نه رویا که فقط در بدری بود .
دل دیوونه من طاقت هجر نداشت،این تو بودی که دلت رهگذری بود.
این همه سال گذشت …
این همه سال گذشت، یادی نکردی از من ، این کبوتر چرا با من سفری بود …
من و مهتاب و شب و سنگ ، بی آواز شب آهنگ ، غصه ی در به دری بود
به تو گفتم غم تو در به درم کرد
درد بی همنفسی خون جگرم کرد
اون نگاه گرم تو صبر از دلم برد
لحظه لحظه سرد تر ، تنها ترم کرد …
بی وفاییت بسی تلخ تر از سنگ زدن بود ،
اما من موندم
نگسستم ، نرمیدم
سر کوی تو نشستم ، با تنی خستهِ خسته
دل به دیدار تو بستم با چشمی بسته بسته
لب اون نهر نشستم
که یه روزی تو نشستی
تن به اون آب سپردم ، که تو توش دستاتو شستی …
غم هجران تو لبریز شد از جام وجودم ،شدم آن عاشق دیوانه که بودم …